بدون نام زیستن
دندان هایم در سلول شماره ی یک شکست
در سلول شماره ی دو عروس شیشه نوشابه شدم
و به تلخی در سلول شماره ی سه گفته شد:
چه مدت است با انگلیس در ارتباط هستی ؟
12/ 11 /88
دردی بر دل
دندان هایم در سلول شماره ی یک شکست
در سلول شماره ی دو عروس شیشه نوشابه شدم
و به تلخی در سلول شماره ی سه گفته شد:
چه مدت است با انگلیس در ارتباط هستی ؟
12/ 11 /88
روسپیان پیر غمزده با استخوان های به غایت ساییده
جز این هنر شان نیست بر سر چهار راه با سبدی گل به دست
آخرین فریاد است که از دستان ارضاء نشده اشان به آسمان پوچ می رسد.
و در آستانه ی واپسین نگاهشان, به جد حسرت می روید از صورتشان
آه از این معبر کهنه ی ارتزاق که از زنانگی به دریوزگی پای نهاده است
و صبح دم با سیگار زر آغاز می شود و شبانگاه با گل های پژمرده به بالش
ختم می شود.
مرغ های دریایی را نگاه کن
چه جشنی میون زباله ها گرفتند
هی اون سفید ها را نگاه کن انگار خیلی متمولند
دارند رست بیف می خورند
اون طبقه ی متوسط را ببین
خرده برنج ها را به نوبت نوک می زنند
بیا به طرف جنوب
آخ اینها چقدر لاغرند,
دارند قوطی کنسرو خالی را به هم تعارف می کنند
3/1 /90 تالش ساحل قروق حسن شفیعی
پنج مرد به پنج درخت
و من به پشت میله های سلول خود را خیس کردم
روزنامه ها تورا به تصویر کشیدند
و من آزاد شدم و هر روز شاشیدنم را حاشا می کنم
14/ 11 / 88
دستان تن سبز پوش را به هم دادیم
در خیابانی که انبوه آدمی بر سنگ فرش ها سایه افکنده بود
با هم بودیم و با هم فریادی سبز سر دادیم
با هم گاز اشک آور و باتون خوردیم
با هم مسابقه ی دوی فرار گذاشتیم
من باختم و گریختم تو بردی من به پایت اشک ریختم
ای دریغ با هم بودیم و بی تو باز گشتم
حسن شفیعی
پ.ن میان علما و فقها در مورد تاریخ آن اختلاف نظر است
عده ای بر آنند که به مشروطه بر می گردد و جمعی به انقلاب 57
و تو ای دوست تاریخی متصور نباش.
بوسه ات رویا ست
نه در خواب می آید نه در خیا ل
لبانت از لبانم دور افتاده
بی هیچ نگاه
دوست داشتنت نه چاره است نه اجبا ر
تنها با هم فسرده ایم
به قاب عکست پناه می برم
تو در چپ من در راست
حتی المقدور اینجا در کنار هم هستیم .
9 /3 /87 حسن شفیعی
آه ای انسان بعد از این هر گاه محبوبت را بوسیدی
به یاد داشته باش در زمان ما
بو سه ها در حصار
آزادی در فشار
و سهم سکوت انفجار بوده است
به یاد داشته باش
من در واپسین روز های انقلاب زاییده شدم
و روزگار از من به عنوان انسانی از دو نسل یاد می کند
آه ای انسان
بعد از این هر گاه در تابستان گرم به فضا پا نهادی
کشور ما را به یاد داشته باش
کشوری که درش
زندگی , حسرت
دلدادگی , تا سف
و رنج انسان بیش از فراق جانش است
بعد ها وقتی نوشته های کاغذی معنا نداشت
بدان که نوشتن این مطلب در این عصر به سختی شکل گرفته است
و تنها ای انسان بعد از این.
تو میتوانی این نوشته را بخوانی
و جای نویسنده را خالی کنی.
6 / 9 / 87 حسن شفیعی
به اعتقاد مردمان سخن, نگویم به گزاف
که خود به چشمی دگر به خویشتن نگریستم
روزگاری از این رو به بی اعتقادی خویش اعتقاد داشتم
که چرخ انسانیم هنوز به راه بود
به یادم داده بودند که به دست گیرم
همه آن کسان که چو من به دریوزگی بودند
و باز سخن به گزاف نگویم
که مرگ به من نزدیک و کار من به جهان , پایان
3/ 8 /90 حسن شفیعی
منم که اینجا وحشت زده چشمان خیره ی خود را در اتاقک زرد انبوه پنهان کرده ام
سوالهایم را فروبلعیده ام
دردهای نادیده ی دیگران را از مقابل مردمکان چشمانم عبورداده ام
به مدد ترسم از دیگری شدن دور شده ام
منم که اینجا گمنام نفس می کشم
شهره ام به نام کوچکم ختم می گردد
نه اختراعی کرده ام نه اکتشافی عجیب
زبان گفتاریم محدود به کلام روزانه
و سخنانم مرده اند بر چندین برگ
منم که اینجا در درونم رسوا گشته ام و دستم برای خودم رو شده است
و سنگینی بی خاصیت عزابم می دهد
منم که اینجا تازه ای ندارم.
25 / 4 /87 حسن شفیعی
من هم می توانم عاشق باشم
دستت را در کنار ساحل در دست گیرم
با لبخند به چشمهایت بنگرم , در آرزوهایم تو را قسمت کنم
و در کلبه ای گرم ساحل رازهایم را با تو گویم
من هم می توانم بعد از سپردن برادر کوچک تر به بهزیستی
تورا به آغوش کشم واشک هایم را در تو پنهان
13 / 1 / 91 حسن شفیعی